تبليغاتX
در جستجوی معنا

در جستجوی معنا

نمی خواهم بمیرم

 

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

كجا بايد صدا سر داد ؟

                 در زير كدامين آسمان ،

                            روي كدامين كوه ؟

كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه

كه از افلاك عالم بگذرد  پژواك اين فرياد !

كجا بايد صدا سر داد ؟

 

 

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمين كر ، آسمان كور است

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

 

 

اگر زشت و اگر زيبا

اگر دون و اگر والا

من اين دنياي فاني را

هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .

 

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست

 

 

نمي خواهم از اين جا دست بردارم  !

تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق

                            با اين مهر ، با اين ماه

                            با اين خاك با اين آب ...

                                                     پيوسته است .

 

 

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .

 

 

جهان بيمار و رنجور است .

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .

 

 

نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم

 

 

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم

چه فردائي ، چه دنيائي !

              جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...

 

 

 

 

نمي خواهم بميرم ، اي خدا  !

                             اي آسمان  !

                                     اي شب  !

نمي خواهم

             نمي خواهم

                          نمي خواهم

                                     مگر زور است ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 22:37  توسط فاطمه  | 

 

چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون...

اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد...

دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.

سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تأسیس کرده و میلیونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟

چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقاً همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملا" در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 23:55  توسط وحیده  | 

برای تنهائیم!

 

من تسلیمم٬

دستهایم را بالا می برم!

دیگر خسته ام ٬

نمی دوم ٬ می خواهم بایستم!

با تنهایی حسابی روی هم ریخته ایم!

می گذارم خوب در آغوشم بگیرد!

بی تفاوت شده ام٬

سرد شده ام!

به تنهائیم باج می دهم٬

اجازه می دهم با من به خرید بیاید!

با من شام بخورد٬

برقصد!

سرم داد بکشد٬برنجد!

با تنهائیم فیلم می بینم ٬آواز می خوانم ٬

و هیچ نمی گوید وقتی سرم را روی پایش می گذارم ٬

و آرام می خوابم ...

من تسلیمم٬

دستهایم بالاست!

                                                          

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 20:52  توسط بادصبا  | 

تو به من خنديدي


"حميد مصدق خرداد 1343"
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت



 "جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
*من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 
 
(جواب من به تو)
*تو نمي دانستي دلهره آن روز من از باب چه بود
و تو مي خنديدي
و من پشيمانم سيب را دزديدم
سيب دندان زده در دست تو بود
باغبان مي دانست
كه دزد باغش  منم
تو چرا ترسيدي؟!
و تو تقدير مني
كاش مي ماندي و
من قصه داغ اتشناك تو را از دلم مي راندم
و در انديشه آنم كه چرا
باغچه همسايه سيب آزاد نداشت؟!



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 22:6  توسط فاطمه  | 

 

خدا همین نزدیکی است

غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد.

زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد دختر كوچكش را به او داد.

زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد.

وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است.

زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال دخترش هر لحظه بدتر مي شود. او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعي كند با سنجاق سر در اتوموبيل را باز كند.

زن سريع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: ولي من كه بلد نيستم از اين استفاده كنم.

هوا داشت تاريك مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: خدايا كمكم كن!

در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه  مرد ترسيد و با خودش گفت: خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد...!

زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: خانم، مشكلي پيش آمده؟

زن جواب داد: بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم.

مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد!

زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: خدايا متشكرم!

سپس رو به مرد كرد و گفت: آقا متشكرم، شما مرد شريفي هستيد!

مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يك دزد اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام!!!

خدا براي كمك به زن يك دزد فرستاده بود، آن هم يك دزد حرفه اي!

زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود...

فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود...   

 

 وقتی احساس غربت و تنهایی میکنی، یادت باشد که خدا همین نزدیکیهاست ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 22:31  توسط وحیده  | 

مردی که جهنم را خرید...!

در قرون وسطی ، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت

هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند !!!

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد ، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از

انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد ... :

به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت :

قیمت جهنم چقدره ؟؟؟!!! کشیش تعجب کرد و گفت : جهنم ؟؟؟!!! مرد دانا گفت : بله

جهنم ...

کشیش بدون هیچ فکری گفت : ۳ سکه ، مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت :

لطفا سند جهنم را هم بدهید !!! کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت : سند جهنم !!!! مرد

با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد ...

به میدان شهر رفت و فریاد زد :

من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است ... دیگر لازم نیست

بهشت را بخرید !!! من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم ... !!!

آن مرد دانا کسی نبود چز مارتین لوتر.

(عاشقتم مارتین لوتر)

                                                                                           "فقط جهت اطلاع"


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 19:31  توسط محمد رضا  | 

جشن سیب گلابی

  دخترا سیب گلابن


روزتون مبارک گل دخترای ایرونی.....


دخترا ی شیطون و آروم و درس خون و مشروط و با حال و بی حال......


رو زتون مبارک


بهترین هارو براتون آرزو می کنم.


مخصوصا برای  همکاران گلم:


صبای فعال



وحیده کنکور ارشدی عزیز



فاطمه عزیزم



نرگس جان



البته آقایون هم می تونن تو این جشن شرکت داشته باشن.


از جمله مدیریت محترم وب


حالا همه بگین :سیببببببببببببببببببببببببببببببب  



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 21:1  توسط فاطمه  | 

تکیه گاه

 

این یکی از اولین شعرهامه که  بهمن سال پیش تو وبلاگ شخصی ام منتشر کردم ،

بد ندیدم یه بار دیگه اینجا منتشرش کنم اگه به ذائقه تون خوش نیومد حتما"بهم بگید.

 

بیا این کفشها هم برای تو

اگر چه کهنه و تنگند!

برای جاده و طولانی و راه!

بیا کلاه و کوله بارم هم برای تو

پر است از کشمش و خرما،

و دستمالی پر از قیسی!!

 

و یک دیوار کوتاه از دو دستم

که چتر چشمهای خیس تو باشد.

بیا این هم ، دیوان اشعارم

برای لحظه های تنگ تنهایی.

بگو

چه می خواهی دگر!

بگذار!

کمی آرامتر! بیا این شانه هایم

برای لحظه های تلخ باریدن

و وقتی که نگارت رفت!!

دلت آشفت!

غمی در گوشه ی چشمت هویدا گشت.

بیا اینجا،

بیا اینجا نزدیکتر!

کنار من،

بیا این هم کمی آغوش گرم آشنایی!!

برای روزهای تکرار بی تابی

و شبهای بلند سرد نمناک.

 

بیا این هم تمام روزهایم!!

همه عمرم!

فقط.....

فقط..!!

بگذار!

کمی!

یکبار!

فقط یک لحظه ی کوتاه!!

برای روزهای ناتمام دردهایم

یه کم

بی فکر پس فردا!

تنم را،تکیه گاهم را به دیوار بلند قامتت،

رها سازم!!!

و یک دم

در لحظه ی بی وزنی و تعلیق

فقط یک دم!

ببینم،

باور کنم،

تو را و

تکیه گاهم را!!!

                                 بامداد دوشنبه،۵ بهمن ٨٨ 

  اینم آدرس وبلاگ من:

ninasparvaze.persianblog.ir

                                                                 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 22:9  توسط بادصبا  | 

 

یک شب ،

عاقبت،

این تنهایی گستاخ را،

به دار می آویزم و خودم صندلی را از زیر پایش می........!!

نه !نه!

بی این تنهایی لجوج،

تنها چه کنم ؟!!!

 

                                                                        

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 22:40  توسط بادصبا  | 

آرام باش...

 

 

آرام باش ای قلب من!                                                  

چیزی نگو٬

حرفی نزن٬  

                                                             عکسهای زیبا 

این حس نامعمول را٬

هرگز به روی من نزن!

آرام باش قدری دلم٬

محکم به این سینه نکوب...

 

                                                                             

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 22:39  توسط بادصبا  |